-->

رنگارنگ
homayoun makoui


Tuesday, April 23, 2002

در اپرای توراندخت که خلاصه داستان آن هفته گذشته نوشته شد [به آرشيو رنگارنگ مراجعه کنيد]، گفته ها دارای نکاتی ظريف و بهم بافته است. اينهم قسمت هايی از آن متن:
... خليف پسر تيمور تاتار جمعيت را بکنار ميزند، و نام توراندخت را در ميدان شهر فرياد ميکند، و خود را آماده آزمايش اعلام ميدارد. او با وجود خواست پدرش تيمور، و زاری ليو دلباخته، و کوشش اطرافيان دختر امپراطور، جان خود را در مقابل اين بازی عشق به وديعه می گذارد، و پا پيش می نهد تا به سه معمای توراندخت پاسخ گويد. توراندخت معمای اول را طرح می کند: آن چيست که شب زاده ميشود و صبح ميميرد؟ ... خليف بدون تحمل ميگويد: اميد ... توراندخت بامتانت ادامه ميدهد: آن چيست که سرخ و گرم چون شعله می خروشد، ولی آتش نيست؟ ... خليف با لحظه ای تحمل ميگويد: خون ... توراندخت که تشويش براو غالب شده، لرزان آخرين سئوال را ميگويد: آن چيست که چون يخ است، ولی ميسوزد؟ ... سکوت سنگينی حاکم می شود. خليف کمی تامل ميکند، و سپس با فريادی پيروزمندانه پاسخ می دهد: توراندخت.
... اميد، خون، و توراندخت.
در ادامه اپرا نيز، وقتی خليف سخاوتمندانه حاضر ميشود که اينبار او معما بگويد و توراندخت پاسخ، اينبار هم پاسخ معما نام خود اوست، خليف.

... کمی بعد، در انتهای اپرا، وقتی سربازان بدستور توراندخت بر ليو فشار می گذارند که نام ناشناس را فاش کند، "ليو" که به شاهزاده تاتار دل داده است، فداکارانه سکوت ميکند. توراندخت از مقاومت ليو تحت تاثير قرار ميگيرد، و از او می پرسد، رمز تو چيست؟ ليو قبل از آنکه زندگی خود را در اين راه بگذارد، پاسخ می دهد: عشق ...
در قسمت پايانی نيز، بعد از آنکه توراندخت نميتواند به معمای خليف پاسخ دهد، و بالاخره تسليم عشق ميشود، او هم می گويد: نام آن غريبه عشق است.
... اينهم بازی گفتار در داستان اپرای توراندخت، که فکر کردم ممکن است جالب باشد.


... ARCHIVE

... LINKS

copyright 2002-05 | all rights reserved