-->

رنگارنگ
homayoun makoui


Tuesday, April 16, 2002

امروز پای تلفن صحبت توراندخت شد، منظور Turandot اپرای جاکمو پوچينی است. خواهرم خواست که داستان اپرا را برايش بفرستم. من هم برای بازار گرمی او را به اينجا رجوع دادم:
محل داستان پکن است. و داستان، ازدواج دختر امپراطور چين بنام توراندخت. اپرا با کشتن شاهزاده ايرانی که به خواستگاری توراندخت آمده شروع ميشود. او آخرين قربانی خواستگاری از دختر امپراطور است. از قرار، توراندخت که يکی از پيشينيان اش بدست خواستگاری در آن قصر به قتل رسيده، عهد کرده که به هيچ مردی تسليم نشود، و هميشه دشمن آنان باشد. دختر امپراطور، عليرغم اصرار پدر از ازدواج طفره ميرود، و تحت فشار امپراطور، تنها به اين شرط حاضر به ازدواج شده است که برای هرخواستگار سه معما طرح کند؛ اگرپاسخ درست شنيد، تسليم گردد، واگر پاسخ اشتباه بود خواستگارنگون بخت را سر بزنند. و شاهزاده ايرانی هم از اين رو سر باخته است.
در هنگام اجرای حکم در محله ای نزديک شهر ممنوع، ناشناسی توراندخت را می بيند [او خليف پسر تيمور تاتار است]، عاشق او ميشود، وخود را آماده اين قمار عشق اعلام ميکند. باوجود کوشش اطرافيان توراندخت، بنام های پينگ، پنگ و پونگ [کمدين ها]، و دو آشنای خليف، تيمور [پادشاه پير شکست خورده تاتار]، و ليو [تنها کسی که به او وفادار مانده، و به خاطر يکبار لبخند خليف، عاشق او شده است]، خليف از اين عشق منصرف نمی شود، و تن به رويارويی ميدهد. ناشناس در برابر حيرت حاضرين که با ذکاوت توراندخت آشنا بودند، به سه معما پاسخ درست ميدهد. اما توراندخت هنوز طفره ميرود و از امپراطور ميخواهد او را نجات دهد. در اينجا ناشناس برای اثبات عشق خود شرط ديگری را به ميان می کشد. و اينبار، او معمايی طرح ميکند و اين توراندخت است که بايد پاسخ گويد؛ اگر پاسخ اشتباه بود، توراندخت تسليم عشق او گردد، و اگر پاسخ درست بود، ناشناس، بجای توراندخت، مرگ را در آغوش بگيرد. توراندخت که فرصت تازه ای يافته بود، شرط را می پذيرد، و ناشناس معما را طرح ميکند. او تنها می پرسد، نام من چيست؟ ... و تا صبح فردا به توراندخت فرصت می دهد که به اين معما پاسخ دهد.
اينجا قسمت دوم اپرا پايان می پذيرد، و اکت سوم با يکی از زيباترين آريا های پوچينی موسوم به "هيچکس [امشب]نميخوابد"، nessun dorma آغاز ميگردد.
بدستور توراندخت در همه پکن به جستجو ميگردند، تامگر کسی با اين راز آشنا باشد. تيمور تاتار و ليو عشاق را پيدا ميکنند، و دراثر فشار، "ليو" پس از آنکه عشق خود را به خليف برملا ميکند، با سلاح سربازان خودکشی ميکند، ولی نام او را برملا نميکند. خليف که رازش محفوظ مانده بطرف توراندخت ميرود و او را به اصرار می بوسد، و طعم عشق جسمانی دل توراندخت را نرم می کند. توراندخت تسليم عشق ميشود، و در کنار خليف از پله های کاخ شهر ممنوع بالا ميروند. اپرای پوچينی با اين شعر توراندخت تمام ميشود: نام آن راز عشق است.
زندگی پوچينی هم با اين اپرا پايان می يابد. قبل از کامل شدن توراندخت، پوچينی درگذشت و همکاران او آخرين قسمت اکت پايانی توراندخت را بدون همراهی وی تکميل کردند.
متن خلاصه اپرای توراندخت را به انگليسی, در اينجا ملاحظه کنيد.


... ARCHIVE

... LINKS

copyright 2002-05 | all rights reserved